با پيوستن به خبرنامه ILSSW از آخرين اخبار پايگاه آگاه شويد

ايميل: 
نام:     
عضويت:لغو عضويت:
                


علم یونانی، جهل ایرانی، عدل عباسی

مرتضی ثاقب‌فر
ماهنامه دانشمند، مهر 1370


حضور سردبير محترم مجله دانشمند

در شماره اخير (شهريور ماه 1370) آن نشريه وزين، مصاحبه‌اي با آقاي علي‌اكبر صالحي رئيس دانشگاه صنعتي شريف درج شده بود كه اين نويسنده لازم ديد مطالب زير را درباره بيانات ايشان مطرح سازد، با اين اميد كه آن نشريه گرامي از چاپ آن خودداري نخواهد كرد.

اين مصاحبه سرشار بود از انديشه‌هاي درست و نيكخواهي براي ايران و نكات ارزشمندي داشت شايسته تعمق مسئولان كشور، از جمله لزوم توجه به دانش و دانشمندان در اين سرزمين و اشاره به اينكه تا چه اندازه از كشورهاي پيشرفته جهان واپس مانده‌ايم و حتي در زير صفر قرار داريم، و لزوم توجه به گسترش عدالت اجتماعي به عنوان بستر اجتماعي و فرهنگي و سياسي ضروري براي چنين حركتي با تكيه به حديث نبوي الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم، و نيز اينكه اگر در جامعه‌اي علم مهجور و مظلوم بماند دين هم از آسيب و گزند مصون نخواهد ماند، و نيز اشاره به اينكه عقايد صوفيگري و بي‌اعتنايي به تلاش‌هاي دنيوي مانع بزرگي در راه پيشرفت‌هاي علمي و معنوي و مادي شده است، و بخصوص اينكه عدالت خداوندي به معناي قانون الهي است كه شامل قوانين طبيعي نيز مي‌شود، و همچنين يادآوري اين نكته اساسي كه مهمترين ابزار در هر اقدام بزرگ اجتماعي و اقتصادي و علمي همواره انسان است؛ و بالاخره تاكيد ايشان بر اينكه امروزه معناي قدرت برابر است با داشتن علم و تكنولوژي و اگر كسي اين قدرت را نداشته باشد ولو حرف حقي بزند قادر به كرسي نشاندن آن نخواهد بود و بسياري مطالب درست ديگر.

اين سخنان همگي صحيح هستند و سعي ايشان در بيان آن‌ها بسيار مشكور و مايه سپاس و ستايش است.

با اين حال مطالبي در آغاز مصاحبه ايشان مطرح شده بود كه براي اين نويسنده بسيار پرسش‌انگيز شد، و اگر مقام و سوابق علمي ايشان نبود و گوينده سخن مثلا كسي مانند آن شاعر بين‌المللي و ظاهراً ايراني بود كه بي‌آنكه تاريخ بداند درباره تاريخ اظهارنظر مي‌كند، بي‌آنكه ماهيت اجتماعي اسطوره و حماسه را بشناسد درباره آن‌ها سخن مي‌گويد، و لابد به همين ترتيب بي‌آنكه هيچ گاه خطر كند مبارزه سياسي هم كرده است، بي‌آنكه زبان بداند ترجمه هم كرده است و نظاير آن، آن‌گاه اين نويسنده هيچ‌گاه زحمت نوشتن اين سطور را به خود نمي‌داد. اما در مورد آقاي دكتر و تحصيلات و مقام علمي ايشان وضع فرق مي‌كند و من هيچ‌گاه نمي‌توانم به خود بقبولانم كه خداي نكرده ايشان هم جزو آن گروه‌هايي هستند كه چه از سر نيكخواهي ولي ناداني و براي اثبات حقانيت يك ايدئولوژي خاص، و چه به دليل مأمور و معذور بودن، طي 50 سال گذشته در قالب گروه‌هاي چپ و راست پيوسته براي محق جلوه دادن خود، تاريخ ايران باستان را چون گوسفند قرباني در هر فرصتي در سوگ و سرور خود، ذبح كرده‌اند و مي‌كنند. بنابراين به خود اجازه مي‌دهم چند پرسش را مطرح سازم و اميدوارم صفحات نشريه دانشمند جايي براي انتشار آن‌ها داشته باشد، و نيز جامعه كنوني ايران به آن اندازه از رشد رسيده باشد كه امكان دهد يك ايراني از تاريخ و فرهنگ خود دفاع كند.

در زمينه مورد نظر من، دو نكته اساسي در گفته‌هاي آقاي دكتر وجود داشت: الف) با اينكه ايران تمدن و فرهنگي غني داشته است، ولي تمدن يونان باستان از ايران باستان برتر بوده است و ما دانشمنداني همرديف سقراط و افلاطون و ارسطو و... نداشته‌ايم، ب) علت ظهور دانشمندان بزرگ در ايران بعد از اسلام وجود عدالت اجتماعي بوده است، و در يونان عدالت اجتماعي از ايران بيشتر بوده و عامه مردم از حقوق بيشتري در آنجا برخوردار بوده‌اند. حال آنكه بعد از اسلام وضع ايران دگرگون شده است و در سايه عدالت اسلامي امكانات نسبتا مساوي براي مردم به وجود آمده و سدهاي جلوگيرنده ترويج علم شكسته شده است و جز آن.

در اينجا مهمترين پرسش‌هايي كه مطرح مي‌شوند عبارت‌اند از: 1. آيا منظور ايشان از عدالت اجتماعي همان دموكراسي به سبك يوناني و حداكثر غربي است؟ 2. آيا در يونان باستان عدالت اجتماعي وجود داشته است؟ 3. آيا به راستي اصولاً، و بخصوص در عهد باستان، عدالت اجتماعي انگيزه اصلي پيشرفت دانش بوده است، يعني آيا تاريخ تحليلي علم و جامعه‌شناسي شناخت، چنين درسي به ما مي‌آموزد؟ 4. آيا شيوه ملل مشرق به ويژه ايران لزوماً مي‌بايست در بيان مطالب فلسفي همانند يونان مي‌بود تا علم و فلسفه تلقي شود؟ 5. آيا در دوران خلفاي اموي و بخصوص عباسي كه علم در ايران به چنان رشد حيرت‌آوري رسيد، عدالت اجتماعي وجود داشته است؟ 6. چرا اسلام كه دامنه فراخ مرزهايش از شرق به هندوستان و از غرب تا مرزهاي فرانسه گسترده شده بود، فقط بخصوص در ايران چنان ميوه‌هاي پرباري به بار آورد و خود اعراب كمترين سهم را داشتند؟ 7. و بالاخره آيا ايرانيان از نژاد برگزيده و برتري بودند كه به چنين كاميابي دست يافتند يا علل فرهنگي و اجتماعي در پس چنين موفقيتي نهفته بود؟

نويسنده اين داعيه را ندارد كه خود مي‌تواند در اين صفحات معدود به همه پرسش‌هاي مهم بالا پاسخ گويد. اما لازم مي‌بيند براي روشن شدن ذهن جوانان ايراني خواننده دانشمند و نيز گشودن بحث- اگر آقاي دكتر مايل باشند- چند نكته اصلي و واقعيت تاريخي را مطرح سازد شايد براي راهگشايي بي‌سود نباشد.

1. جامعه‌شناسي غيرماترياليستي به ما مي‌آموزد كه هر جامعه و دولتي، شكل مادي تحقق يافته يك دستگاه فكري اجتماعي معيني است. در گذشته اين دستگاه معنوي عمدتاً دين هر جامعه بوده و امروزه به نام دستگاه مينوشناسي يا ايدئولوژي نيز خوانده مي‌شود. بر اين اساس، آيا آقاي دكتر با چگونگي دين باستاني يونانيان و نيز تحقق مادي آن يعني شكل حكومت‌هاي آن دولت- شهرهاي كوچك رقيب و پيوسته دشمن با يكديگر، آشنا هستند؟ دين باستاني يونان نمايشگر صحنه رقابت و كشمكش و حتي زد و خورد- البته آزادانه! – خدايان گوناگوني بود كه جهان را بر سر مال و ثروت! و حتي زن يا حسادت و همچشمي با يكديگر عرصه تاخت و تاز خود ساخته بودند و يونانيان زشت ترين صفات انساني را به خدايان خود نسبت مي‌دادند (نگاه كنيد به تاريخ هرودوت، تاريخ طبيعي دين از ديويد هيوم، فلسفه تاريخ هگل، كتاب‌هاي مختلف اسطوره‌شناسي يونان، ايلياد و اوديسه و...). انسان‌هاي بي‌پناهي كه الگوي زندگي زميني‌شان رفتار آسماني چنين خداياني بود و بنابر اسطوره ديني‌شان، حتي خلقت آن‌ها بر خلاف ميل خداي خدايان و به نيرنگ انجام گرفته بود، از بيم قرباني شدن در عرصه اين كشمكش‌هاي آسماني، به درگاه خدايان نذر و نياز و قرباني مي‌كردند و گاه همزمان، به پيشگاه چند خداي رقيب به طور پنهاني از چشم هر يك از آن‌ها به قرباني مي‌پرداختند! ميوه چنين اعتقاد ديني، جامعه دموكراسي و درواقع آشوبكده يونان بود. يعني تحقق زميني همان كشمكش‌ها و رشك‌ها و همچشمي‌ها و حتي خيانت‌هاي آسماني! آيا به راستي در جامعه يونان عدالت اجتماعي برقرار بود؟ تاريخ گواهي مي‌دهد كه از ميان دولت- شهرهاي متعدد، فقط آتن داراي دموكراسي مطلوب غربيان امروزي بود. و همان تاريخ به ما مي‌گويد از حدود 400 هزار آتني فقط 40 هزار نفر حق رأي داشتند و موريس دو ورژه جامعه‌شناس فرانسوي (در كتاب نظام‌هاي سياسي) تعداد حقيقي راي دهنده را بين 3 تا 4 هزار نفر مي‌داند. اكثريت اهالي آتن را بردگان تشكيل مي‌دادند (كه البته مفهوم درست ماركسيستي نظام توليد بردگي يونان را نبايد با وجود بردگي خانگي و داشتن غلام و كنيز اشتباه كرد). حال آنكه در ايران آن زمان طبق تمام مدارك باستان‌شناسي به دست آمده تمام اسيران جنگي براي كارهايي كه انجام مي‌دادند و از جمله براي ساختن تخت جمشيد مزد دريافت مي‌كرده اند (بنگريد به تمام كتاب‌هاي باستان‌شناسي در اين زمينه، حتي به كتاب‌هاي تاريخ تراشاني مانند دياكونف روسي) و نظام توليد بردگي هيچ گاه در ايران وجود نداشته است. بدين ترتيب آيا به راستي در يونان مساوات و عدالت اجتماعي و حتي دموكراسي به صورت نيم بند غربي آن وجود داشت؟ اگر چنين بود چرا دستگاه پادشاهي ايران هميشه پناهگاه يونانيان فراري آزاده و غيرآزاده به شمار مي‌رفت و چرا افلاطون در آثار خود (از جمله رساله، آلكيبيادس!) و نيز گزنفون در كورشنامه و حتي هرودوت، پيوسته جامعه ايران، حكومت ايران و نوع پرورش و آموزش آن را به عنوان الگو و سرمشق براي جامعه خود مطرح مي‌سازند؟ و چرا در سراسر تورات از دادگري شاهان ايران سخن رفته است و حيرت انگيز آنكه در باب چهل و پنجم كتاب اشعياي نبي، عيسي مسيح، آشكارا همان كوروش شاه ايران دانسته شده است؟

فردريش هگل در فلسفه تاريخ و خرد در تاريخ، (ترجمه مرحوم حميد عنايت)          در مورد يونان مي‌نويسد: «زندگي اخلاقي يوناني بنيادي ناپايدار دارد كه خود مايه تباهي خويش مي‌شود.» و در مقابل، درباره نوع حكومت آن روزي ايران مي‌نويسد: «از ايران است كه نخستين بار آن فروغي كه از پيش خود مي‌درخشد و پيرامونش را روشن مي‌كند، سر بر مي‌زند... در جهان ايراني يگانگي ناب و والايي را در مي‌يابيم كه هستي‌هاي ويژه اي (يعني ملل زيردست) را كه جزء گوهر آنند به حال خود آزاد مي‌گذارد... اين يگانگي تنها از آن رو بر افراد فرمان مي‌راند كه ايشان را برانگيزد تا خود نيرومند شوند و راه تكامل در پيش گيرند و فرديت خويش را استوار كنند...» و در جايي ديگر مي‌افزايد: «همان گونه كه روشنايي به همه چيز مي‌تابد و هر يك را به شيوه اي سرشار از زندگي مي‌كند، امپراتوري ايران نيز اقوام بسياري را در بر مي‌گرفت و هر يك را در خوي و منش ويژه آن آزاد مي‌گذاشت... سامان دروني شاهنشاهي ايران چنان بود كه بزرگان يا مهان كشور در مهستان يعني شورا به رايزني مي‌نشستند... ايرانيان همچون پرستندگان روشنايي، در برابر دين‌هاي ديگر آسانگير و شكيبا بودند. بدين سان شيوه فرمانروايي ايرانيان چه در زمينه ديني و چه دنيايي هيچ گاه با زورگويي آميخته نبود.»

ضمنا آيا از نظر تاريخي آقاي دكتر به ياد دارند دوراني كه به حق به نام   دوران طلايي انديشه يوناني نامگذاري شده است، درست دوره اي بود كه جزاير يوناني جزئي از امپراتوري ايران محسوب مي‌شدند؟ آيا معني اين واقعيت تاريخي اين نيست كه دستگاه فرمانروايي ايراني نه فرهنگ سوز بلكه فرهنگ ساز بوده است؟

2. آيا با توجه به تاريخ تحليلي علم، بخصوص در مورد دوران باستان، مي‌توان گفت كه علم يونان باستان (كه جز به صورت فلسفه نبود) لزوما محصول عدالت اجتماعي در درون آن جامعه بوده است؟

همان هگل در مقدمه كتاب مهم ديگرش به نام تاريخ فلسفه مي‌نويسد: «فلسفه     با ويراني جهان واقعي آغاز مي‌شود... آتن هنگامي مركز فلسفي يونان شد كه زندگي سياسي اش ويران گرديد... فلسفه گريزي است به درون آرمان آزاد، به درون قلمرو فرمانروايي آزاد انديشه، دقيقا از آن رو كه روان خرسندي خود را در جهان واقعي نمي يابد به سوي خويش باز مي‌گردد.»

در اينجا ظاهراً تناقضي به چشم مي‌خورد. فرمانروايي ايران فرهنگ سوز نبود، ولي خودآگاهي والاي يوناني از آشوب‌هاي فكري و سياسي دروني خود و نيز قبول فرمانروايي بيگانگان رنج مي‌برد. اگر برداشت هگل درباره سرچشمه آفرينش فلسفه در دوران باستان درست باشد، پس دانش و فلسفه يونان از يك سو محصول آزادي ناشي از فرمانروايي ايرانيان (كه به زودي با غلبه و شهرسوزي‌هاي اسكندر براي هميشه از يونان رخت بربست) بود (يعني عامل بيروني) و از سوي ديگر فراورده خودآگاهي والاي يوناني به شمار مي‌رفت كه پاسخ‌هاي خرسند كننده اي در مورد ماهيت زندگي و جهان هستي در دين خود نمي يافت، گرفتار آشوب‌هاي دروني بود و از اين رو اين پاسخ‌ها را در عرصه فلسفه جستجو مي‌كرد.

3. آيا لزوما در دوران باستان، شيوه بيان انديشه‌هاي فلسفي در ميان ملل متمدن يكسان بوده است؟

در يونان به دلايلي كه ذكر شد، ميان دين و فلسفه جدايي بود و دين توانايي پاسخگويي به پرسش‌هاي زندگي انسان و جهان پيرامون وي را نداشت. از اين رو، يكي از انگيزه‌هاي اساسي براي رشد فلسفه شد. اما در ايران چنين جدايي وجود نداشت و بنابراين هر گونه فلسفه اي يا در قالب اندرزنامه‌ها و سخنان حكيمانه موبدان و بزرگان مطرح مي‌شد، يا اگر اين پندار پيش مي‌آمد كه ديگر دين كنوني قابليت پاسخگويي به نيازهاي فكري و اجتماعي را ندارد، دين‌هاي تازه اي ظهور مي‌كردند كه دين‌هاي مانوي، مزدكي، و زرواني نمونه‌هاي آن هستند و اين سنت پس از اسلام نيز ادامه يافت. در يونان فقط شيوه ارسطوي بزرگ تا حدي به روش‌هاي تحصلي امروزي نزديك است و فيلسوفان ديگر (از جمله افلاطون و سقراط) براي بيان انديشه‌هاي خود شيوه اي را به كار مي‌بردند كه نمونه آن را در ايران (تا حدي كه باقي مانده است) مثلا مي‌توان در گفتار و اندرزهاي بزرگمهر يا برزويه پزشك و پندنامه‌هاي منسوب به موبدان و شاهان جست. اين را نيز از ياد نبريم كه در يونان علم به همان دليل هيچ گاه از عرصه نظري فراتر نرفت و به آفرينش تكنولوژي نينجاميد.

بنابراين آيا به اين نتيجه نمي رسيم كه رشد فلسفه، لااقل در دوران باستان، ربطي به وجود يا عدم عدالت اجتماعي نداشته است؟ مضافا بر اينكه اصولاً در يونان باستان از چنين عدالتي نيز خبري نبوده است.

4. از سوي ديگر، در بعد از اسلام، چنان كه واقعيات گواهي مي‌دهند، اگر به سادگي نام بزرگان دانش و حتي شعر و نثر و فقه و اصول و حديث را فقط از قرون سوم تا پنجم هجري فهرست كنيم، با شگفتي در مي‌يابيم كه حدود 90 درصد آن‌ها ايراني و بقيه چند تايي مصري و تونسي و مراكشي و اسپانيايي هستند. و آن‌هايي كه به عرب معروف شده اند زاده سرزمين عراق كنوني بوده اند كه در واقع اكثرا يا ايراني تبار هستند يا در دامان فرهنگ ايراني پرورش يافته اند. زيرا تا زمان ظهور اسلام حدود 600 سال بغداد (تيسفون) پايتخت ايران و بنابراين طبعا مركز فرهنگي و فكري كشور بوده است.

ايرانيان پس از اسلام نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ اسلامي را به اوج رساندند، بلكه از آموزندگان شيوه فرمانروايي و دولت داري، از پايه گذاران شعر و نثر عربي و سامان دهندگان صرف و نحو زبان تازي گشتند. شمار اين بزرگان در رشته‌هاي گوناگون چنان فراوان است كه تنها فهرست كردن آن، خود به كتابي نياز دارد و ما تنها از پرآوازه ترين آن‌ها نام مي‌بريم:

در شعر عربي، بشاربن برد تخارستاني، ابونواس اهوازي و عباس مروي در سده دوم از همه نام آورترند.

در نثر از روزبه پسر دادويه ملقب به عبدالله بن مقفع، از خاندان نوبختي، از خاندان بنوالجراح، از حسن بن سهل، علي تميمي و فرزندان خالد و از محدبن عباس خوارزمي مي‌توان نام برد. و طبري نيز با كتاب‌هاي تاريخ و تفسير خود مي‌دانيم كه داد نثر عربي را به نيكويي بداد.

در صرف و نحو عربي و تنظيم آن، ابواسحاق ابراهيم بن محمد زجاج و ابوحفض سغدي در سده اول، سيبويه در سده دوم و ابوعلي حسن بن احمد فارسي و ابوالحسن علي سرخسي بهرامي و ابن فارس رازي در سده چهارم، از جمله بزرگاني هستند كه نامشان بيش از همه برده شده است.

در پزشكي، خاندان بختي شوع از سده دوم تا چهارم، يوحنا پسر ماسويه و علي بن ربن طبري و محمدبن زكرياي رازي در سده سوم و بوعلي سينا و ابوسهل مسيحي گرگاني، از استاداني هستند كه همواره مايه فخر اسلام و ايران و جهان بوده اند.

اخترشناسي و رياضيات در سده‌هاي دوم و سوم، با محمدبن موسي خوارزمي، ابراهيم فزاري و پسرش محمد، موسي بن شاكر و پسرانش (معروف به بني موسي)، ابوحنفيه دينوري، ابوعبدالله محمدبن موسي ماهاني و ابوالعباس فضل بن حاتم تبريزي، در جهان به جايگاهي بلند رسيد. و در سده‌هاي چهارم و پنجم با دانشمندان بزرگي چون ابوجعفر محمد خازن خراساني (ابن خازن)، ابوالفضل هروي، ابوجعفر محمدبن ايوب طبري الحاسب، عبدالرحمن صوفي، ابوحامد صانحاني، ابوالوفاي بوزجاني قهستاني، ابومحمود حامد بن خضر خجندي، كوشيار گيلاني، ابوسهل كوهي، ابوالجود محمدبن ليث، ابونصر عراق گيلاني استاد ابوريحان، ابوسعيد سگزي (سيستاني)، ابوالحسن اهوازي، ابوبكر محمد كرجي، و بالاخره با ابوريحان بيروني به پايگاهي رسيد كه تا آن زمان انديشه‌هاي علمي جهان نرسيده بود.

در تاريخ و جغرافيا نامداراني چون ابن قتيبه، دينوري و ابن فقيه همداني را در قرن سوم داريم و كساني مانند ابن خردادبه، حمزه اصفهاني، محمدبن جرير طبري، بلعمي، گرديزي و سرانجام بيهقي را در قرون چهارم و پنجم مي‌شناسيم.

در فلسفه، بزرگاني چون فارابي (معلم ثاني پس از ارسطو)، و ابن سينا و ايرانشهري و محمدبن ذكرياي رازي و ناصر خسرو قبادياني در سده‌هاي چهارم و پنجم هجري پرآوازه تر از آن هستند كه نيازي به يادآوري بيشتر باشد.

در كلام، در سده‌هاي دوم و سوم نامداراني چون احمدبن حنبل از مردم مرو و ابوحنيفه نعمان بن ثابت پيدا شدند كه هر يك بنيادگذار مذهبي در دين اسلام گشتند و پيروان ايشان از شاخه‌هاي نيرومند تسنن به شمار رفتند، و سپس در قرون پنجم و ششم ابوالفتح شهرستاني و امام محمد غزالي طوسي به پايگاهي رسيدند كه درباره غزالي به گزاف گفته شد هر آينه مي‌توانست به پيامبري گزيده شود.

در فقه و تفسير، ايرانيان به پايگاهي رسيدند كه اگر از شيخ الطائفه طوسي بگذريم، از هفت تن مفسر بزرگ طول تاريخ اسلام و پذيراي عموم مسلمين، پنج تن ايراني اند و دو نفر ديگر مصري. در سده چهارم محمدبن جرير طبري با تفسير و ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشري خوارزمي با الكشاف عن حقايق التنزيل و در سده‌هاي پنجم تا هشتم از ابواسحق احمدبن محمد نيشابوري ثعالبي با كتاب الكشف و البيان في تفسير قرآن، عبدالله عمر بيضاوي فارسي صاحب انوارالتنزيل و اسرارالتاويل و از امام فخر رازي با كتاب تفسيرالكبير يا مفاتيح الغيب مي‌توان نام برد.

بزرگترين علماي علم حديث همگي ايراني اند و متعلق به سده سوم هجري، كه از اين شمارند: ابوعبدالله محمدبن اسماعيل بخاري با كتاب الصحيح، مسلم بن حجاج نيشابوري با الجامع الكبير و نسائي با كتاب سنن، و پس از آن‌ها در سده چهارم از محمدبن يعقوب كليني و ابن بابويه قمي و فرزند او شيخ صدوق مي‌توان ياد كرد.

پرواضح است كه اينان فقط نامدارترين آن‌ها هستند و هر يك دست پرورده استاداني و اينان نيز استاداني ماقبل خود بوده اند. حال مي‌گذريم از اين واقعيت كه بزرگان يا پايه گذاران جنبش‌هاي ديني و فكري اين دوره، همچون تشيع، اسماعيلي، قرمطي، زيدي، كرامي، باطني، معتزلي و سپس اخوان الصفا كه هر يك به شيوه اي و از راستايي، آنچه را كه به نام دوران زرين فرهنگ اسلامي نامدار شده است بارور و سيراب كرده اند، همگي ايراني بوده اند.

اكنون پرسش بنيادي ما اين است كه اگر «عدالت اسلامي» (به فرض كه دربارهاي آنچناني امويان و عباسيان را پرورشگاه چنين عدالتي بپنداريم) انگيزه اصلي پرورش چنين بزرگان و دانشمنداني بوده است- كه در واقع ترجمه كتاب‌هاي ايشان به لاتيني و سپس ساير زبان‌هاي اروپايي موجب پيدايي دوران نوزايي و پيشرفت‌هاي بعدي اروپاييان شد- چرا ايرانيان بيشترين سهم و حتي سهم مطلق را دارند؟ اگر به راستي اسلام را باران رحمت بشماريم، مي‌دانيم كه هر باران رحمت در باغ لاله مي‌روياند و در شوره زار خس. پهنه فراخ گسترش اسلام از سوي شرق تا مرز هندوستان و از غرب تا مرزهاي فرانسه مي‌رسيد. پس چرا بخصوص ايران آن باغ گل پرور و حيات بخش شد؟ در برابر اين پرسش يا مي‌توان به نظريه نژادپرستي متوسل شد و ايرانيان را از نژادي برگزيده و برتر پنداشت، يا به علل و انگيزه‌هاي فرهنگي و اجتماعي توجه كرد. چگونه ممكن است ملتي بدون زمينه و سنت قبلي پربار فرهنگي، و نيز بدون اعتقاد به وجود چنين سنتي (يعني وجود خودآگاهي اجتماعي و فرهنگي) و كوشش و اراده لازم براي زنده گردانيدن آن، به چنين گلستاني روح پرور دست يابد؟ آيا اين دروغ است كه بخش عظيمي از كتاب‌ها و آثار علمي ايرانيان در پس يورش‌ها از ميان رفت؟ اينكه از اوستاي زمان ساسانيان فقط يك چهارم باقي مانده است دروغ است؟ آيا از متقدمان، ابوافرج بن العبري در مختصرالدول و عبدالطيف بغدادي در الافاده و الاعتبار و قفطي در تاريخ الحكما و حاج خليفه در كشف الظنون و بخصوص دانشمندان بزرگ و اميني چون بيروني در آثار  الباقيه و ابن خلدون در مقدمه، و از معاصران، دكتر صفا و دكتر معين و پورداود و... همگي درباره محو آثار علمي اسكندريه و ايران دروغ مي‌گويند؟ و چرا؟ چون استعمار چنين خواسته است؟ آيا ابن خلدون تونسي، اين نخستين جامعه‌شناس بزرگ جهان و بزرگترين مورخ دوران خود به تاييد دوست و دشمن، در اوايل قرن نهم هجري، يعني اوج ذلت و بي‌پناهي ايرانيان، به تحريك شعوبيه (يعني ميهن دوستان ايراني) قرن‌ها قبل از خود!! يا به انگيزه كسب سودي يا اعطاي رشوه اي به ايرانيان، سطور زير را در مقدمه نوشته است؟

«و بدان كه مابين اممي كه اخبار و تاريخ احوال ايشان به ما رسيده است، اقوامي كه از همه بيشتر به علوم عقليه توجه نموده اند، دو قوم بزرگ قبل از اسلام يعني ايرانيان و يونانيان بوده اند... اما ايرانيان، اهميت اين علوم عقليه نزد ايشان به غايت عظيم بوده است و دامنه آن به غايت وسيع، به مناسبت عظمت و فخامت دولت ايشان و طول مدت سلطنت آنان و گويند اين علوم به يونانيان از جانب ايرانيان منتقل شده است. و در جايي ديگر مي‌افزايد: «واقعيتي برجسته است كه بيشتر دانشمندان اسلامي چه در علوم ديني و چه علوم عقلي به جز چند تن، همه غيرعرب بودند... همه آن‌ها از لحاظ نژاد ايراني به شمار مي‌رفتند. چنان كه صاحب صناعت نحو «سيبويه» و پس از او «فارسي» و به دنبال آنان «زجاج» بود... همچنين بيشتر دانندگان حديث... ايراني بودند يا از لحاظ زبان و مهد تربيت ايراني به شمار مي‌رفتند... و همه عالمان اصول فقه چنان كه مي‌داني، و هم كليه علماي كلام و همچنين بيشتر مفسران ايراني بودند و به جز ايرانيان كسي به حفظ و تدوين علم قيام نكرد و از اين رو مصداق گفتار پيامبر پديد آمد كه فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآويزد، قومي از مردم ايران بدان نائل مي‌آيند و آن را به دست مي‌آورند... اما علوم عقلي نيز در اسلام پديد نيامد، مگر پس از عصري كه دانشمندان و مولفان متمايز شدند... بالنتيجه اين علوم به ايرانيان اختصاص يافت و تازيان آن‌ها را فرو گذاشتند و از ممارست آن‌ها منصرف شدند و به جز ايرانيان عربي دان، كسي آن‌ها را نمي دانست مانند همه صنايع». (همه جا تاكيد از نويسنده اين سطور است).

بنابراين پرسش مكرر ما از آقاي دكتر اين است كه چرا فقط ايرانيان به چنين مقامي رسيدند اگر قبلاً سنت علمي و فرهنگي والايي نداشتند و افزون بر آن داراي چنان خودآگاهي ملي نبودند كه اين سنت را زنده گردانند؟ آيا روشي عالمانه است كه ما وضع حدود 20 سال اواخر دودمان ساساني را- كه خود علل خاص دارد و مستلزم بحثي جداگانه است- به سراسر دوران باستان ايران تعميم دهيم؟ اگر گروه گروه دانشمندان يوناني و بيزانس به دربار نوشيروان مي‌گريختند، آيا به اين معنا نيست كه آن حديث منسوب به پيامبر اسلام (ص) در مورد دادگري خسرو انوشيروان از حقيقت دور نبوده است؟ آيا مثلا اگر ابن مقفع يا پسرش، كتاب منطق ارسطو را از پهلوي به عربي ترجمه مي‌كنند، مفهوم ساده اش اين نيست كه كتاب‌هاي ارسطو به زبان پهلوي در دوره ساسانيان در ايران وجود داشته و مورد استفاده دانشمندان ايراني بوده است؟

پرسش‌ها بسيار است و مجال ما اندك. تنها يادآور مي‌شويم كه حتي اگر به فرض محال همه آنچه را كه گفتيم و كساني چون ابن خلدون گفته اند نيز درست نباشد، آيا از لحاظ روان‌شناسي اجتماعي و جامعه‌شناسي درست است اعتماد به نفس ملتي را كه در معرض هماوردجويي بزرگترين قدرت‌هاي علمي و صنعتي و اقتصادي و نظامي جهان امروزي قرار گرفته است، اين چنين از او باز ستانيم، در حالي كه چه بسا پيش از هر زمان ديگري به آن نياز دارد؟