با پيوستن به خبرنامه ILSSW از آخرين اخبار پايگاه آگاه شويد

ايميل: 
نام:     
عضويت:لغو عضويت:
                


مرگ کیخسرو

مرتضی ثاقب‌فر
این مقاله نخستین بار در تابستان 1349 در فصلنامه جهان نو انتشار یافته است.


آنکس که به بند بسته باشد / هرگز که دهدش پادشايي

گر بنده نئي چرا نه از تنت / اين بند و گره نمي‌گشايي

«ناصرخسرو»

 

کيخسرو از پيچيده‌ترين قهرمانان بخش داستاني شاهنامه است. ديريازترين و برجسته‌ترين نبردهاي ايران و توران، و يا به سخني پيکارهاي ميان نيکي و بدي، در زمان او به دست او انجام مي‌گيرد و بفرجام به سود نيکي پايان مي‌پذيرد. اين دوره از نبردهاي پياپي ايرانيان که گاه بي‌فرماندهي و ليک بيشتر با فرماندهي رستم انجام مي‌شود با همهء دلاوريها و نيرومندي بي‌انباز او هيچ‌گاه به پيروزي کامل و برکندن ريشه‌ي بدي نمي‌انجامد و در همه نبردهايي که ايرانيان پيروز مي‌شوند افراسياب مي‌تواند بگريزد و پس از زماني، گرچه گاه دراز، بازگردد و رنجي تازه و دردي نو بيآفريند. اما سرانجام اين دشواري به دست کيخسرو است که گشوده مي‌شود و گو اينکه افراسياب پس از نبردهاي بسيار از چنگ او نيز مي‌گريزد و حتي در کوه‌ها و درياها منزل مي‌کند، ليک چنانکه گويي رسالتي ورجاوند و آسماني بر عهده‌ي کيخسرو است آن قدر او را دنبال مي‌کند تا سرانجام در نابودي او کامياب مي‌شود.

شگفت آن است که از زماني که جنگ اصلي و بزرگ کيخسرو با افراسياب آغاز مي‌شود و خود او به تن خويش به ميدان کارزار مي‌شتابد تا هنگامي که اين نبردها پايان مي‌گيرد و کيخسرو با آن حال شگفت خودکشي مي‌کند و دل از جهان مي‌پردازد، همه جا چهرهء پرفروغ رستم به گونه‌اي بي‌پيشينه در سايه قرار مي‌گيرد و همچون گذشته به چشم نمي‌آيد. تو گويي تابندگي چهره کيخسرو يا پرتو رسالت او چنان پرتوان است که شخصيت دوست‌داشتني و بزرگ رستم را با همه سترگيش در خود فرو مي‌پوشاند.

زادن کيخسرو و دوران کودکي‌اش همانند يکي دو تن از بزرگترين پهلوانان شاهنامه چون فريدون و زال و رستم آکنده از شگفتيها و رمزها و پيچيدگيهاست. پدرش سياوش و مادرش فرنگيس است. يعني از سوي پدر زاده کيکاوس شاه ايران و از سوي مادر زاده افراسياب شاه توران است. از بيم آهنگ بد افراسياب در دامن کوهستان با شير گاو پرورده مي‌شود و در آغاز کودکي هنگام روبرو شدن با نياي خود و به سبب خطري که از سوي او گمان مي‌رود، بنا به آموزش پيران ويسه خود را به ناداني مي‌زند و افراسياب را مي‌فريبد.

 

بدو گفت کز دل خرد دور کن / چو رزم آورد پاسخش سور کن

مرو پيش او جز به ديوانگي / مگردان زبان جز به بيگانگي

 

 و چنان هوشيارانه چنين مي‌کند که پيران را شگفت‌زده مي‌سازد وافراسياب را خام و نابهوش. چنان که افراسياب جاي گماني در ناخبردي او نمي‌ماند.

 

بدو گفت (به پيران) کاين، دل ندارد بجاي / ز سر پرسمش، پاسخ آرد ز پاي

نيايد همانا بد و نيک ازويي / نه زين‌سان بود مردم کينه‌جوي

 

و سپس کيخسرو مي‌بالد و بزرگ مي‌شود تا به ياري گيو همراه با مادرش و رويدادهاي شگرف به ايران مي‌گريزد و سرانجام دارنده تخت شاهي ايران مي‌شود. او از همان آغاز جز يک وظيفه و يک آهنگ براي خود نمي‌شناسد و آن برکندن تخم کينه و پليدي از جهان است که در آن روزگار به چهره موجودي چون افراسياب جهان را به آشوب کشانده بود. بي‌گمان آهنگ او آهنگ تازه‌اي نبود و خواستاران و داوکاران اين کار نيز پيش از او و در زمان او اندک نبودند، ليک وي با اراده‌اي بيمانند و حساب‌گري باريک و دليري بسيار گام‌به‌گام پيش مي‌رود و سرانجام پيروز مي‌شود. در راه هدف که خود ورجاوند مي‌داردش از هيچ کاري باک ندارد و حتي در همان آغاز براي بدست آوردن تخت شاهي ايران با طوس به کشمکشي سخت مي‌پردازد که داستانش را جاي ديگري بيان کرده‌ايم.[1] هم در زمان او و در راه همين هدف است که پهلوانان پرآوازه توراني چون هومان و پيران يک يک کشته مي‌شون دو سرانجام نيز افراسياب و گرسيوز از پاي در مي‌آيند. بي‌گمان اين نبردها براي ايرانيان نيز بدون بهايي سنگين تمام نمي‌شود و سوگنامه فرود و مرگ دردناک بهرام و کشته شدن هفتاد فرزند گودرز از برجسته‌ترين و تلخ‌ترين ميوه‌هاي اين نبردها هستند. ليک فرجام اين پيکارها آرامش و آسايش مردمان جهان است.

 

از آن پس به تخت کيان برنشست / در بار بگشاد و لب را به بست

نبشتند نامه به هر کشوري / به هر نامداري وهر مهتري

که روي زمين از بد اژدها / به شمشير کيخسرو آمد رها

يکي سور بد در جهان سر به سر / چو بر تخت بنشست پيروزگر

 

براستي کار کيخسرو کار خُردي نبوده است. چنان که گفتيم رستم نيز با همه دليري و انديشه چاره‌گرش هيچ‌گاه نمي‌تواند در برکندن تخم بدي به طور قطعي کامياب شود و هر بار تنها کوبه‌اي کاري بر دشمن مي‌زند. کوبه‌اي که با همه کاري بودنش نابودکننده نيست و پنجه‌هاي بريده‌ي اين اژدهاي هزار پا از نو مي‌بالد و نيرو مي‌گيرد و دشواريها و رنجهاي تازه‌اي مي‌آفريند.

بدين‌سان پيداست که اکنون با نابودي کامل اين اژدها و پالوده شدن جهان از وجود ناميمون او هنگام آن است که کيخسرو به آباداني جهان پردازد و او که جهان را از بديها پيراسته بود آنگاه آن را به نيکيها بيارايد. و البته مي‌دانيم که تا شصت سال که در سنجيدار زماني شاهنامه زماني بسيار کوتاه است چنين نيز مي‌کند.

 

بر اين گونه تا ساليان گشت شصت / جهان شد همه شاه را زيردست

جهان از بدانديش بي‌بيم شد / دل اهرمن زين به دو نيم شد

 

ليک در اوج کاميابي و پيروزي ناگهان به انديشه مرگ و خودکشي مي‌افتد. چنين انديشه‌اي در تاريخ جهان در افسانه‌هاي ملتها براستي شگفت و ناياب است. خسروي نيرومند که بنابه اساطير نيرومندتر و دادگرتر و خردمندتر از او نبوده است درست در کمال نيرومندي و پيروزي، فيلسوفانه درباره خود و جهان به داوري بنشيند و چاره کار خود را در خويشتن‌کشي جستجو کند.

 

پر انديشه شد مايه‌ور جان شاه / از آن رفتن کار و آن دستگاه

همي گفت ويران و آباد بوم / ز چين و ز هند و ز توران و روم

هم از خاوران تا در باختر / ز کوه و بيابان ز خشک و ز تر

سراسر ز بدخواه کردم تهي / مرا گشت فرمان و گاه مهي

ز يزدان همه آرزو يافتم / و گر دل همه سوي کين تافتم

 

ليک:

روانم نبايد که آرد مني / بدانديشي و کيش آهرمني

 

ناگهان دچار اين دلهره مي‌شود که حال که سراسر جهان را از بدخواه تهي کرده‌ام و همه آرزوهاي خويش را يافته‌ام مبادا گرفتار خودخواهي شوم و روانم دچار بدانديشي، مني، و کيش اهريمني گردد. او خسرو ناداني نيست. از تاريخ شاهان پدران خودآگاه است و دانش و زيرکي او چنان است که بيش از هر شاه ديگري در کارهاي خود با بزرگان ايران و سودگان روزگار مي‌سگالد در حالي که شايد کمتر از هر شاهي بدين کار نياز دارد. تفاوت ژرفي است ميان او و ديگري شاهان ايران از جمله نيايش کيکاوس که مي‌بايست در هر گام دستوري يا بزرگي و ريش سپيدي لگامش زند و راه درست را به او بنمايد. کيخسرو خردمندي است که تاريخ را همچون آئينه سنگدل زمان در پيش‌رو دارد. از اين رو شايد چندان شگفت نباشد اگر به چنين شور و دلهره‌اي گرفتار مي‌شود.

 

شوم همچو ضحاک تازي و جم / که با سلم و تور اندر آيم به زم

به يک سو چو کاوس دارم نيا / دگر سو چو توران پر از کيميا

چو کاوس و چون جادو افراسياب / که جز روي کژّي نديدي به خواب

 

هم به گذشته دور مي‌نگرد و هم به گذشته نزديک. هم آزمايش بيگانگان در پيش روي اوست و هم آزمون نزديکان و خويشان. مگر جمشيد آن دادگر و خردمند بزرگ نبود که هرچه نيرويش افزون شد خردش کاستي گرفت و جز خويشتن را به گيتي نديد تا آنکه به فرجام فرّه ايزدي از او بگسست.

 

مني کرد آن شاه يزدان‌شناس / ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس

چنين گفت با سالخورده مهان: / «که جز خويشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پديد / چو من نامور تخت شاهي نديد

جهان را بخوبي من آراستم / چنانست گيتي کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از من است / همان کوشش و کامتان از من است.»

چو اين گفته شد، فرّ يزدان ازوي / بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوي

 

و بادافره اين نابخردي و ناسپاسي البته چيزي جز ترکتازي ابليس يا اهريمن نيست که همچون ضحاکي را بر مردم چيره مي‌گرداند که تا هزار سال مارهاي سردوش او –اين کنايه‌هاي گويا و زيبا- از مغز سر توده‌هاي مردم خورش جويند.

 

نهان گشت کردار فرزانگان / پراکنده شد کام ديوانگان

هنرخوار شد، جادويي ارجمند / نهان راستي، آشکارا گزند

شده بر بدي دست ديوان دراز / به نيکي نرفتي سخن، جز به راز

 

و يا فريدون که جهان را ميان سه فرزندش بخش کرد و بدين‌سان ندانسته تخم فتنه‌اي تازه کاشت. و يا کيکاوس که دستگاهش جز بر شانه‌هاي نيرومند و بازوي تواناي رستم نمي‌توانست پايدار بماند و آنگاه پس از هر پيروزي به هوس تازه‌اي مي‌پرداخت، يا آهنگ آسمان مي‌کرد يا قصد پيکار ديوان و سرزمين هاماوران. و يا افراسياب دژخوي که براي رسيدن به تخت شاهي حتي دمي از دروغ و نيرنگ نايستاد. در کشتن برادري مهربان و انديشمند چون اغريرث لحظه‌اي ترديد نکرد و از نابودي سياوش بي‌گناه و حتي فرزند خود فرنگيس و کيخسرو باک نداشت. آيا هيچ پايندان استواري هست که او نيز با اين جاه و پايگاه گرفتار همين سرنوشتها نشود و به بيراهه نگرايد؟

 

به يزدان شوم يک زمان ناسپاس / به روشن روان اندر آرم هراس

ز من بگسلد فرّه ايزدي / گر آيم به کژّي و راه بدي

 

و آنگاه:

 

هنر کم شود ناسپاسي به جاي / روان تيره گردد به ديگر سراي

ز من نام ماند بدي يادگار / گل رنجهاي کهن گشته خار

 

اگر ما راستاي انديشه خويش را در راستاي انديشه فردوسي سامان دهيم يعني اگر انديشه امروزي خود را در درون دستگاه انديشه‌اي شاهنامه بگنجانيم بناچار خواهيم پذيرفت که کيخسرو با شکستن افراسياب، همچون پيامبري بزرگ در گشودن بزرگترين پرسش و گره دوران خويش کامياب گشته است. اگر اين درست است که تور و فرزندانش فريب‌خورده اهرمنند و ازاين‌رو ابزار دست او، اگر اين درست است که نخستين ستمکاران و آغازگران تجاوز هم ايشانند نه ايرانيان و در مجموع حق با ايرانيان است نه با آنها، پس در اين گماني نيست که کيخسرو –در چهارچوب دستگاه فکري شاهنامه- تخم پليدي را از بيخ کنده است و براستي در روند تاريخي شاهنامه چنين نيز هست و با مرگ افراسياب يک دوره پيکارهاي تاريخي نيکي و بدي و روشني و تاريکي پايان مي‌يابد. و پيکارهاي تازه که به وسيله اسفنديار به فرجام مي‌رسد بر سر دين بهي و پراکنده کردن آن در جهان است و از بُن شايد مي‌بايست همچون کيخسروي جهان را از پليديها بپيرايد تا زمان براي پراکندن دين بهي آماده شود.

چنان که ديديم اين کار چنان بزرگ است که رستم، اين قهرمان يگانهء شاهنامه، با همه منش افسانه‌اي‌اش و با همه نيروي تن و انديشه‌اش نمي‌تواند اين مهم را از پيش پاي بردار مگر در رکاب شخصيتي همچون کيخسرو. بنابراين مردي که چنين کار بزرگي را پيش برده است و اين همه را نتوانسته مگر به برکت خواست و پشتکار و ذهني آفريننده و کوشنده، و نه مردي است زودرنج و پيکارگريز، نه جواني دل‌سپرده و بند سهشهاي ناپايدار، و نه شاهزاده‌اي کناره‌جو و عارف‌منش، اينکه که دچار چنين دلهرهء آزاردهنده‌اي مي‌شود بايد درباره آن انديشيد.

شايد گفتگويي در اين باره بي‌سود نباشد که کساني کوشيده‌اند کيخسرو را کناره‌جويي عارف يا نيمه‌عارف نشان دهند که به گمان ما اين درست نيست. گرچه اگر ما بخواهيم تک‌تک داوريهايي را که اينجا و آنجا درباره فردوسي و ارزش کار او انجام شده بررسيم سخنمان دراز خواهد شد و سودي نيز در اين کار نيست و ازاين‌رو و از اين رو برتر آن مي‌دانيم که تنها داوري خود را بيان کنيم. با اين همه از آنجايي که خوشبختانه يا بدبختانه تمام اين داوريها کمتر به تحليل انديشه‌ها و روحيه چيره بر شاهنامه پرداخته‌اند و اين کاري است که تازه آغاز شده، بنابراين با کوتاهي به يکي از اين تحليلها که از کيخسرو و کردار او نيز سخن گفته است مي‌پردازيم.

اين نوشته چنان که گفتيم مي‌کوشد کيخسرو را کناره‌جويي عارف نشان دهد و شگفت آنکه وي را به سبب خودکشي مرموزش با ايرج و سياوش در يک رده مي‌گذارد که آري: «در شاهنامه به چند پهلوان نيمه عرفاني برمي‌خوريم مانند ايرج و سياوش و کيخسرو» و شگفت‌تر آنکه پس از اين انديشه نادرست داوريش را کمابيش به سراسر شاهنامه و دستگاه فلسفي آن نيز مي‌گسترد بدين‌سان که گويا شاهنامه از انديشه زرواني زمان ساسانيان اثر پذيرفته و انديشه‌هاي شاهنامه «سرچشمه فکر اغتنام وقت و ناپايداري جهان در ايران بعدازاسلام قرار گرفته» و يا: «در واقع سرچشمه فکري را که به نام خيام شهرت يافته و شعراي ديگري من‌جمله حافظ نيز بدان توجه خاص داشته‌اند بايد در شاهنامه جست.»

در اين که اين گونه داوريها تا چه اندازه درست هستند يعني اينکه اندازه تأثير انديشه زرواني در شاهنامه چقدر است و يا انديشه ناپايداري جهان تا چه اندازه در شاهنامه رخنه کرده است سخن را به جاي شايسته مي‌گذاريم[2] و اکنون تنها به آنچه درباره کيخسرو گفته شده است مي‌پردازيم.

نخست به ايرج مي‌نگريم. مي‌دانيم که ايرج سوّمين فرزند فريدون و کهترين آنهاست. فريدون پس از آزمايش منشهاي نيک و بد سه فرزند، ترکستان و چين را به تور، روم را به سلم و ايران را به ايرج مي‌بخشد چرا که سلم را فريبکاري چاره‌گر، تور را پردلي تند و ايرج را دلير و هشيار و آهسته مي‌بيند. حال اين که چرا فريدون آگاهانه چنين تصميمي مي‌گيرد و بيش از نيمي از جهان را به دو فتنه‌گر مي‌سپارد، بماند. در هر حال سلم و تور پس از نيرو گرفتن، از سر رشک و آز و بدخواهي آهنگ جاه و جان ايرج را مي‌کنند و در دوّمي کامياب مي‌شوند. در اين ميان انديشه و چاره‌سازي از سلم است و کردار از تور. نامه‌اي به فريدون مي‌فرستند و به تهديد و گستاخي خواهان سر ايرج مي‌شوند چرا که باور دارند:

 

نه ما زو به مام و پدر کمتريم / نه بر تخت شاهي نه اندر خوريم

 

و فريدون افسرده و خشمگين، شگفت‌زده و بي‌آرام پاسخ مي‌دهد که:

 

ز پند من ار مغزتان شد تهي / همي از خردتان نبود آگهي

نداريد شرم و نه بيم از خداي / شما را همانا همين است راي

به تخت خرد برنشست آزتان / چرا شد چنين ديو انبازتان؟

کسي کاو برادر فروشد به خاک / سزد گر نخوانندش از آب پاک
poet

و آنگاه همچون پدري که بر خوي فرزند بخوبي آگاه است به اندرز ايرج مي‌نشيند که به اين آزمندان بدکام تسليم نشود:

 

تو گر پيش شمشير مهرآوري / سرت گردد آشفته از داوري

 

اما ايرج از همان آغاز واکنشي پيکارگريز و کناره‌جو دارد:

 

چنين داد پاسخ که اي شهريار / نگه کن بدين گردش روزگار

که چون باد بر ما همي بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد

به آغاز گنج است و فرجام رنج / پس از رنج، رفتن ز جاي سپنج

چو بستر ز خاک است و بالين ز خشت / درختي چرا بايد امروز کشت

که هرچند چرخ از برش بگذرد / تنش خون خورد بار کين آورد

 

منش صلح‌خواه و کناره‌جوي شاهزاده‌اي که رنگي از عرفان نيز بر خود دارد از اين سخنان به نيکي پيداست. روشن است که ايرج بر کنار از هرگونه جاه‌خواهي و جنگ و ستيز است. جهان را همچون بادي گذران مي‌داند که خردمند نبايد در اندوه آن باشد. فرجام زندگي و از بن خودِ زندگي رنج است و سپس مرگ. و حال که هيچ کس را از مرگ رهاي نيست چرا بايد درختي کاشت که ميوه و بارش کينه باشد.

آري درست است اين انديشه‌ها همان انديشه‌هايي هستند که اندرزگر ناپايداري جهان و سودجستن بي‌اندوه از دم‌ها و لحظه‌ها مي‌باشند. حال که گروهي آزمند و بدانديش خواهان اين جهانند و ناآگاه از فرجام خويش، که جز مرگ نيست، ددمنشانه از پي جاه و گاه، از ريختن خون مردمان حتي پدر و برادر باک ندارند، پس بايد جهان را بديشان سپرد و رهايشان کرد تا سرانجام خود از روزگار بيآموزند!

ايرج گوش نيوشنده‌اي براي پندهاي پدر آزموده و دلاور خويش ندارد که:

 

بدو گفت شاه: اي خردمند پور / برادر همي رزم جويد تور سور؟!

 

و فريدون را شگفت‌زده و اندوهگين به جاي مي‌گذارد و خود با مرداني اندک به پيشباز مرگ مي‌رود و در برابر گرگ‌منشاني چون تور و سلم نيز از نو همان سخنان را باز مي‌گويد:

 

من ايران نخواهم، نه خاور نه چين / نه شاهي، نه گسترده روي زمين

بزرگي که فرجام او تيرگيست / بر آن مهتري بر، ببايد گريست

سپهر بلند ار کشد زين تو / سرانجام خشتست بالين تو

مرا تخت ايران اگر بود زير / کنون گشتم از تاج و از تخت سير

سپردم شما را کلاه و نگين / بدين روي با من مداريد کين

جز از کهتري نيست آيين من / مباد آز و گردن‌کشي دين من

بسنده کنم زين جهان گوشه‌اي / به کوشش فراز آورم توشه‌اي

جهان خواستي، يافتي، خون مريز / مکن با جهاندار يزدان ستيز

 

گذشته از آنکه اين گونه انديشه‌ها از بُن با بنياد فلسفه و جهان‌بيني ايراني که در اسطوره و کيش ايران کهن پرورده شده و انسان را ياور اهورامزدا و موظف به آبادي جهان و نيکوکاري مي‌داند و بنابراين نگرشي مثبت به زندگي اين جهاني دارد، متناقض است و بسيار به ديدگاه منفي هنديان به گيتي نزديک است، در اين جا نيز آشکار است که ايرج پاکدلانه ليک به خطا، دانسته و ندانسته به پايگاه شاهي ايران از دريچه گرايش و سود و زيان شخصي خود مي‌نگرد، بي کمترين شناختي از مسئوليت و نقشي که در نيک‌بختي يا تيره‌بختي مردم مي‌تواند داشته باشد. تو گويي شاهي ايران ملک مطلق اوست که اين‌سان به ديگران مي‌بخشد. و آنگاه به چه کساني؟ به آزمنداني خون‌ريز چنان که خود خستوست. و آيا اگر هر کس ديگري از راه مي‌رسيد و خواهان تاج و گاه ايرج مي‌شد او نيز به دستاويز پرهيز از خون‌ريزي بايد اين‌سان فروتنانه از مقام خويش چشم مي‌پوشيد و به گوشه‌اي از جهان بسنده مي‌کرد؟ و آنگاه پرهيز از ريختن خون چه کسي؟ خون خودش به تنهايي يا خون همهء مردمش؟ او از کاشتن درختي بيم دارد که گويا ميوه‌اش کينه و کشتار خواهد بود. ليک آيا براي برانداختن ريشهء جنگ و خون‌ريزي و مردم‌کشي بايد به نيروي جنگ‌افروزان و مردم‌کشان گردن نهاد و به گوشه‌اي از جهان بسنده کرد، يا بايد به پيکارشان برخاست؟

بدين‌سان، ايرج که هميشه گريزان از پيکارها و کينه‌جويي‌هاست، با کردار خويش پيکارساز و کينه‌آفرين مي‌گردد. به جاي آنکه خون‌ريزان را از ميان بردارد به آنها تسليم مي‌شود. سياوش نيز کمابيش چنين است.

لازم به يادآوري نيست که ما نمي‌خواهيم در اين جا منشهاي اين سه گرامي را از سوي‌ها و راستاهاي گوناگون با يکديگر بسنجيم و يا به بيان تک‌تک و خردخرد انگيزه‌هاي رفتار ايشان بپردازيم. اين بررسي و بويژه پژوهش همه‌جانبه در منش سياوش از آنِ جاي شايسته خويش است و ما نيز آن را به همان جا مي‌سپاريم که داستاني دلکش است. آنچه در اينجا براي ما اهميت دارد گونه برخورد اين سه با جهان و دشواريها آن است. در هر حال به گمان ما سياوش نيز در برخورد با پليديها و دشواريها، مجموعاً روشي همانند ايرج دارد.

او جوان ستمديده‌اي است که در آغاز جواني فداي هوسها و چاره‌سازيهاي سودابه خوب‌روي و زشت‌خوي، و پدرش کيکاوس مي‌شود. کيکاوس به سبب دلباختگي به اين زن انيراني اهرمن‌خو، از بودش فرزند خود ناخشنود است و پيوسته، دانسته و ندانسته، و خواسته و نخواسته، در کمين زندگي اوست.

هر بار که بي‌گناهي فرزند بر او درست مي‌شود باز به شَوَنْد سستي و نيز مهري که به آن زن خوبروي دارد در راندن و نابودي او کوتاهي مي‌کند و در اثر فرآموزيهاي آن ناپاک جامه دوباره به فرزند بدگمان مي‌شود. سياوش را به درون آتش مي‌فرستد با آنکه در درون نهفته خود کمابيش به بي‌گناهيش خستوست، و سپس به نبردي بي‌فرجام با افراسياب شايد به اين آرزو که ديگر بازنگردد و او را از دغدغه خود رهايي دهد. و چنين نيز مي‌شود چه سياوش نيز خود خواستار آن است.

 

مگر کم رهايي دهد دادگر / ز سودابه و گفت‌وگوي پدر

 

شرم و اندوه و منش پيکارگريز سياوش او را به درون آتش مي‌کشاند ليک به پيکار با آتش‌افروزان نمي‌کشاند. به هنگام رفتن در آتش باور دارد که:

 

ور ايدونک زين کار هستم گناه / جهان‌آفرينم ندارد نگاه

 

سياوش نيز مي‌خواهد چون ايرج به گوشه‌اي از جهان بسنده کند و دور از ريمني‌ها روزگار را در جايي به آسودگي بگذراند، حتي اگر چنين جايي در سرزمين دشمني پليد و خون‌ريز چون افراسياب باشد.

او در برابر فرومايگي‌ها و گفتارهاي زشت و نادرست سودابه تنها به دفاع از خويش بسنده مي‌کند و با آنکه بارها بي‌گناهيش آشکار مي‌شود باز آماده پاي نهادن در آتش مي‌گردد. و چرا چنين مي‌کند؟ که چه شود؟ که بي‌گناهي خويش را ثابت کند؟ يا خرد پدر را باز آورد؟ يا هر دو؟ در هر حال پاي نهادن او در آتش خرد پدر را باز نمي‌آورد –که اين مي‌بايست هدف اصلي و راستين سياوش باشد- ليک بي‌گناهي خود او را آشکار مي‌کند. بهر شمار کيکاوس مهر زن را بر فرزند پاکدامن ترجيح مي‌دهد. بدين‌سان نرمي و پيکارگريزي سياوش هيچ چيز را دگرگون نمي‌کند و هيچ چيز را ثابت نمي‌کند و پيکارگريزي سياوش هيچ چيز را دگرگون نمي‌کند و هيچ چيز را ثابت نمي‌کند جز بي‌گناهي خود او را. يعني آنچه را که فردي‌تر و فرعي‌تر است.

سياوش هر جا پايش را مي‌گذارد انبوهي از فريب‌کاريها، دستانها، تنگ‌چشمي‌ها، گران‌سريها و خودخواهيها دورش را مي‌گيرند. تو گويي اين صفات هيچ منشي را، همچون زمينه‌اي براي آزمايش و پرورش خود، بهتر از پيکارگريزي، شرم، معصوميت و ناتواني سياوش نمي‌يابند و تنها با اوست که مي‌پرورند و مي‌بالند و مي‌توانند بپرورند و ببالند.

واکنش سياوش در برابر حيله‌گريها و بدانديشي‌هاي گرسيوز و تندخويي و بي‌خردي افراسياب نيز آکنده از پريشاني و ناپايداري و تسليم است. بدون کمترين پيکار مي‌گذارد که دستهايش را ببندند و سرش را گوسفندوار بيفکنند. چرا که از پيش به سرنوشت گردن نهاده است که:

 

مرا زندگاني سر آيد همي / غم و درد و انده، در آيد همي

چنين است کار سپهر بلند / گهي شاد دارد، گهي مستمند

گر ايوان من سر به کيوان کشيد / همان زهر گيتي ببايد چشيد

 

آنگاه معصومانه و بناداني نفرين مي‌کند که:

 

سياوش بناليد با کردگار / که اي برتر از گردش روزگار

يکي شاخ پيدا کن از تخم من / چو خورشيد تابنده بر انجمن

که خواهد از اين دشمنان کين من / کند تازه در کشور، آيين من

 

آخر چرا؟ همان کسي که براي پرهيز از ريخته شدن خون چند تن اندک، آن چنان گردن‌گذار سرنوشت بود، اينک نيايشگر و نفرين‌جوي و خواستار جنگ‌ها و خونريزي‌هاست!

به نيکي پيداست که سياوش و ايرج پيوسته خسته از ريمن‌ها و دشواريها هستند و نيز ناتوان و بيزار از روبرو شدن با آنها و از اين‌رو بر غم گريزشان از کينه‌جويي و پيکار، زندگي آنها خود کينه‌ساز و پيکارآفرين مي‌شود و چه خونها که بدين‌سان بيهوده بر خاک ريخته نمي‌شود و چه جانهايي که تباه نمي‌گردد. بي‌گمان نيرودهنده زشتيها تسليم و کناره‌جويي خود آنهاست، چه بي‌پيکار با زشتيها نه از پيکار مي‌توان آسود و نه از زشتيها. چيزي که بنياد کيش بزرگ مزده‌يسنا نيز هست.

و حال چه شگفت است اگر بخواهيم زندگي، منشها و انديشه‌هاي اين دو پاکدل را که کلاه و نگينشان را به سادگي مي‌بخشند، به «گوشه‌اي از جهان و فراز آوردن توشه‌اي» بسنده مي‌کنند، و باور دارند از آنجايي که: «جهان چون باد بر ما مي‌گذرد و مرد خردمند نبايد اندوه خورد» بلکه بايد: «به شادي داد و خورد و چون هنگام مرگ در رسيد به تسليم جان سپرد» و «از گيتي همه زهر بايد چشيد» را همانند بدانيم با کردارها و انديشه‌هاي مردي چون کيخسرو. دو مردي را که آنچه هيچ‌گاه در انديشه و کردارشان راه نمي‌يابد، پيکار با پليدي و برکندن تخم زشتي و احساس پاسخدهي و مسئوليت در برابر توده‌هاي مردم و مقام خويش است. بايد پرسيد کجاي زندگي و پيکارهاي اين دو گرامي کمترين همگوني با زندگي سراسر پايداري و نبرد و انديشه‌هاي کيخسرو دارد؟

مردي را که از آغاز کودکي‌اش زيرک و هژير و حسابگر و همهنگام دلاور و نيرومند است و از همان زمان براي رسيدن به هدفهاي خود حتي از حيله‌گري باک ندارد و در برابر افراسياب براي رهايي جان خود چنان پاسخهاي بي‌سر و ته و ياوه مي‌دهد و او را نابهوش مي‌گرداند، مردي را که آنچنان از توران به ايران مي‌تازد و براي بدست آوردن تاج کيکاوس از هيچ پيکاري خودداري نمي‌کند و هيچ مخالفتي را برنمي‌تابد و سرانجام در هم‌چشمي با طوس بر سر شاهي ايران پيروز مي‌شود، مردي را که از آغاز تا انجام زندگي کوتاه خود هيچ هدفي ندارد جز پيکار با ناراستي و برکندن تخم پليدي و حتي سرمويي از اين راه به بيراهه نمي‌رود چگونه مي‌توان کناره‌جويي عارف خواند که پيکارگريز است و پاسخدهي و مسئوليت نمي‌شناسد و همانند کساني چون ايرج و سياوش و همانندان ايشان است؟ پس پيدا شد که اين‌گون داوريها درست نيستند.

ديگر آنکه شدني است برخي کسان انگيزه نبردهاي کيخسرو را تنها کين‌خواهي خون پدر و از اين‌رو واکنشي فردي و خصوصي بپندارند. چنين نيست. کين‌خواهي خون سياوش بيشتر يک رمز است، يک کنايه است. يک نماد است چيزي که اروپاييان به آن «سمبل» [Symbol] مي‌گويند. بهترين راه براي دريافت اينکه کردار کيخسرو نه از غرض شخصي بلکه از آهنگي ورجاوند و مردمي سرچشمه مي‌گيرد و مايه داوري او از سهش‌هاي فردي او بدور است، بررسي رفتار وي با کسان ديگري است که در برابر به ناجوانمردي و دشمني پرداخته‌اند همانند –براي نمونه- طوس و رهام.

طوس کسي است که بر سر جايگاه شاهي بر آن بوده است که با وي پيکار کند و با اين حال کيخسرو او را از سوي خود به نبرد با نياي خويش مي‌فرستد و شگفت آنکه همين طوس که يکبار به او اعتماد شده، به سبب بي‌خردي و تندخويي و برغم اندرزهاي پي‌درپي کيخسرو موجب مرگ فرود برادر او مي‌گردد، ليک کيخسرو سرانجام پس از کششها و کوششها او را مي‌بخشد و به وي براي چندين بار زمان مي‌دهد که خود را پالوده سازد، ايران‌دوستي خويش را نشان دهد و جوانمردي خود را بيازمايد و اتفاقاً اين روش درست کيخسرو ميوه نيکوي خود را به بار مي‌آورد و طوس چه جانبازيها که در نبردهاي پسين از خود نشان نمي‌دهد که ما همه اينها را در جاي ديگري نشان داده‌ايم.[3] و يا هنگامي که کيخسرو به هنگام کارزار اصلي ايرانيان با دشمن مي‌خواهد خود به نبرد شيده پسر افراسياب برود لگام تمام سپاهيان ايران را به دست رهام مي‌سپارد و اين رهام کيست؟ همان کسي است که به دست خود فرود برادر او را کشته است.

 

يکي ترگ زرّين به سر بر نهاد / درفشش به رهام گودرز داد...

 

و به ايرانيان هشدار مي‌دهد که:

 

نبايد که جويد کسي جنگ و جوش / به رهام گودرز داريد گوش.

 

بدين قرار نبردهاي کيخسرو بيش از آنچه انگيزه فردي داشته باشد از انديشه پيکار نيکي با بدي مايه مي‌گيرد. و ديگر آنکه گاهگاه در ميانه پيکارها اين وسوسه کيخسرو را مي‌آزارد که نکند راه من درست نباشد و تنها از سر کين‌خواهي و گرايش به خونريزي باشد، يا آنکه از راه ايزدي دور افتاده باشم:

 

همه شب به پيش جهان‌آفرين / همي بود گريان و سر بر زمين

همي گفت کاي داور دادگر / تو دادي مرا نازش و زور و فرّ

تو داني که او (افراسياب) نيست بر داد و راه / بسي ريخت خون سر بيگناه

اگر زو تو خشنودي اي دادگر / مرا باز گردان ز پيکار سر

بکش در دل اين آتش کين من / به آيين خويش آور آيين من

 

مي‌بينيم که کيخسرو نه تنها از خونريزي خشنود نيست بلکه او نيز همچون ايرج و سياوش و يا هر انسان پاک‌انديش ديگري از خون‌ريزي و کشتار بيزار است، و حتي گهگاه بدرستي راه خود گمان مي‌برد و با يزدان راي مي‌زند. ليک تفاوت اساسي او با ديگران آن است که او خود را پاسخده زندگي مردمان مي‌داند و در اين راه براي خود رسالتي مي‌شناسد و بدين‌سان به جاي راه آسايش و آرامش راه پيکار و رنج را برمي‌گزيند و به جاي ناله و کناره‌جويي به کردار مي‌پردازد.

از پندارهاي ديگر درباره کيخسرو يکي نيز اين است که وي پس از پيروزي، از اينکه سالهاي سال با خانواده مادري پيکار کرده و نيز خانواده پيران‌ويسه را که آن چنان درباره او و پدرش نيکي کرده بود از ميان برداشته، خويشان مادر و حتي برادر خود فرود را به کشتارگاه کشانده، زنهايشان را به اسارت يا دربدري داده و شهرهايشان را به ويراني کشانيده، اکنون دچار ناآرامي وجدان گشته و دگرگوني عذاب‌آوري در روان او پديد آمده است و بدين سبب در اين جنگ خانوادگي نوعي پوچي و بيهودگي جانگداز مي‌بيند. به گمان ما اين داوري نيز درست نيست. چرا که بيشتر نبردهاي بخش داستاني شاهنامه در ظاهر به چهره نبردهاي خانوادگي هستند. و حتي مي‌توان پرسيد که کداميک از پيکارهاي اساسي و تعيين‌کننده در شاهنامه خانوادگي نيستند؟ نبردهاي فرزندان فريدون و خود فريدون، منوچهر با تور، منوچهر با پشنگ، نوذر با افراسياب، کيقباد و کيکاوس با افراسياب و همانندان، اينها همه بظاهر نبردهاي خانوادگي هستند. پس اين تنها کيخسرو نيست که با خانواده خودش جنگيده است. راست آن است که خانواده نيز در شاهنامه و بويژه در اين نبردها، همچون پاره‌اي چيزهاي ديگر که پيش از اين برشمرديم، بيشتر جنبه‌ي کنايه‌اي دارد تا حقيقي. در دستگاه انديشه‌اي شاهنامه و بخصوص در بخش داستاني آن تمام انسانها از يک خانواده و از يک گوهرند و ايرانيان و تورانيان و روميان که با يکديگر همواره در نبرد هستند جز پسر عموهاي يکديگر نيستند. بنابراين گوهر اين پيکارها چيزي فراتر از پيکار خانوادگي است.

ديگر آنکه چرا بايد وجدان کيخسرو دستخوش ناآرامي شده باشد در حالي که جز نيکي و برافکندن بدي کار ديگري نکرده است وديديم که حتي اگر لحظه‌اي هم در درستي کردار خود گماني مي‌برد دست به نيايش برمي‌دارد و به سگالش با يزدان مي‌پردازد.

پس گويا تنها چيزي که شدني است اين پندار را بپرورد که کيخسرو از ديدگاه انديشه و کردار عارفانه‌اش همانند ايرج و سياوش است، همانا خودکشي او و رها کردن گيتي در آغاز جواني و نيرومنديست. اما براستي از اين سو نيز کمترين همگوني وجود ندارد. راست آن است که کيخسرو و آن دو گرامي از دو راه گوناگون به دو انديشه گوناگون مي‌رسند و بدين‌گونه يافتن بستگي ميان انديشه و انگيزه ايشان همان اندازه دشوار است که ميان زندگي ايشان.

دلهرهء کيخسرو، بجا و نابجا، دلهره‌اي فلسفي [درباره ذرات قدرت فردي] است که درست در کمال جواني و بزنگاه نيرومندي گريبان او را مي‌گيرد. در برابر کيخسرو نه دشمن خونريزي باقيمانده، نه رقيب آزمندي و نه حيله‌گراني ددمنش که او بناچار راه گوشه‌نشيني، يا تسليم، يا رها کردن جهان را برگزيند و بدين ترتيب هم خود را آسوده گرداند و هم دل خوش دارد که جلوگير نفرتها و کشتارها شده است. کيخسرو درست هنگامي گرفتار نگراني و پريشاني مي‌شود که هيچ جاي پريشاني نيست. و درست هنگامي نوميدي و اندوه به جانش مي‌افتد که حال و روز گيتي کمتر از هر زمان ديگري آماده براي زايش و پرورش چنين انديشه‌هايي است. «سراسر جهان را از بدخواه تهي کرده» و «جهان را از بدانديش بي‌بيم ساخته است».

 

به هر جاي ويراني آباد کرد / دل غمگنان از غم آزاد کرد

زمين چون بهشتي شد آراسته / ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبي و ايمني / ز بد بسته شد دست اهريمني

 

ظاهراً تنها بي‌خردي ناسپاس يا ديوانه‌اي تيره‌بخت بايد در چنين زماني گرفتار چنين ماليخوليايي شود و درست هنگامي که خود خستوست که: «ز يزدان همه آرزو يافتم»، دچار چنين ترس و دلهره‌اي گردد. زال و ديگر بزرگان ايران نيز در نخستين برخورد جز اين نمي‌انديشند که شاه ديوانه شده و فرّ ايزدي از او گسسته است.

بدين شمار پيداست که انگيزه کيخسرو را در دل پرداختن از اين جهان و خودکشي بايد در جاي ديگر جست.

***

پس از اين آشوبها و شوريدگيهاي درون، کيخسرو بر آن مي‌شود که به نيايش بنشيند و از يزدان بخواهد که راه درست را به او بنمايد:

 

کنون آن به آيد که من راه جوي / شوم پيش يزدان پر از آب روي

 

ليک از آغاز پيداست که اين نيايش و سگالش با يزدان بيشتر براي خشنودي خويش است تا راه‌جويي از او زير مي‌بينيم که کيخسرو از پيش راه خود را برگزيده است و از هم‌اکنون خواهان آن است که دل از گيتي بپردازد، چه بي‌درنگ پس از گفته‌هاي بالا مي‌افزايد:

 

مگر هم بدين خوبي اندر نهان / پرستنده‌ي کردگار جهان

روانم بدان جاي نيکان برد / که اين تاج و تخت مهي بگذرد.

 

گذشته از آنکه در اين جا دوباره آشکار مي‌شود که سخن از وجدان ناآرام کيخسرو راند تا چه اندازه بي‌پايه است، زيرا وي از يزدان مي‌خواهد که در اين هنگام که هنوز آلوده نشده و نهان او پاک و نيک و پرستنده کردگار جهان است، روان او را به جاي نيکان و به جهان مينوي برد.

 

نيابد کسي زين فزون کام و نام / بزرگي و خوبي و آرام و جان

رسيديم و ديديم راز جهان / بد و نيک، هم آشکار و نهان

 

و آنگاه در به روي خويش فرو مي‌بندد و به نيايش مي‌نشيند.

 

همي گفت کاي برتر از جان پاک / بر آرنده آتش از تيره خاک

مرا بين و چندي خرد ده مرا / هم انديشه نيک و بد ده مرا

بگردان ز جانم بد روزگار / همان چاره ديو آموزگار

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم / نگيرد هوا بر روانم ستم

چو بر من بپوشد در راستي / به نيرو شود کژّي و کاستي

بگردان ز من ديو را دستگاه / بدان تا ندارد روانم تباه

نگه‌دار بر من مهين راه و سان / روانم بدان جاي نيکان رسان

 

مي‌بينيم که براي رهايي از چاره‌ي ديو آموزگار و تباه شدن روان، تنها راهي که به انديشه کيخسرو مي‌رسد آن است که روانش هم‌اکنون به جاي نيکان رود و از بند تن بگسلد زيرا گويي او نيرومندي بسيار را چيزي برابر نهاده و مخالف خردمندي و انديشمندي و راستي مي‌پندارد و جمع اينها را نشدني مي‌انگارد چنان که به نظر او نيرومندي و کاميابي هر دم افزاينده ناگزير و جبراً به تباهي روان خواهد کشيد.

واکنش ايرانيان پيداست که جز شگفتي و اندوه نيست:

 

ندانيم کانديشه شهريار / چرا تيره شد اندرين روزگار

ترا زين جهان روز برخوردن است / نه هنگام تيمار و پژمردن است

 

و پاي مي‌فشرند که اگر شاه را دشمني هست و يا اندوهي پنهاني، بر ايشان راز بگشايد. پاسخ کيخسرو آرامش‌بخش است ليک قانع‌کننده و بسنده نيست.

 

به گيتي ز دشمن مرا نيست رنج / نشد نيز جايي پراکنده گنج

شما تيغ‌ها در نيام آوريد / مي سرخ و سيمينه جام آوريد

 

و بزرگان ايراني که خود در گشودن اين گره در مي‌مانند چاره کار را چون هميشه در وجود زال و رستم مي‌يابند و با اين پيام که:

 

بترسيم کاو همچو کاوس شاه / شود کژّ و ديوش بپيچد ز راه

شما پهلوانيد و داناتريد / بهر بودني بر تواناتريد

 

رستم و زال را به ياري خود مي‌خوانند.

و خسرو همچنان پرده فروهشته است و به درد بنشسته تا آنکه شور و آشوب و انديشه‌هاي پيچيده‌اش شبي به چهره خواب بر او جلوه مي‌کند و مي‌پندارد که اينک يزدان او را به سوي خويش فراخوانده است.

 

چنان ديد در خواب کاو را بگوش / نهفته بگفتي خجسته سروش...

اگر زين جهان تيز بشتافتي / کنون آنچه جستي همه يافتي...

چو گيتي ببخشي مياساي هيچ / که آمد تو را روزگار بسيج

 

با رسيدن زال و رستم ايرانيان سفره دل مي‌گشايند:

 

بگفتند با زال و رستم که شاه / بگفتار ابليس گم کرد راه

همه بارگاهش سياه است و بس / شب و روز او را نديدست کس

 

و زال پير به آهنگ پندآموزي چنان که رسم ايرانيان بود به گستاخي و دليرانه بر شاه زبان مي‌گشايد و با اين استواري که بي‌گمان ديو با او همآواز گشته و سرش از راه يزدان بازگشته است:

 

که تو برنوشتي ره ايزدي / به کژّي گذشتي و راه بدي

گر اين باشد اي شاه سامان تو / نگردد کسي گرد پيمان تو

و گر نيز جويي چنين کار ديو / ببرد ز تو فرّ کيهان‌خديو

بماني پر از درد و دل پرگناه / نخوانند از اين پس تو را نيز شاه

 

مي‌بينيم که برداشت ايرانيان از کار خسرو چگونه وارونه است و او را درست به چيزهايي متهم مي‌کنند و به چيزهايي هشدار مي‌دهند که خود او پيش از اين بهتر از ايشان بدانها آگاهي داشته و براي پرهيز از همانها چنين راهي را برگزيده است.

در سراسر اين صحنه‌ها چهره رستم در پرده است و سخني نمي‌گويد. هم او که هميشه پسرو و جلودار بود. شايد ژرفي سخنان کيخسرو و شخصيت نيرومند او و راهي را که سرسختانه برگزيده است رستم را به درنگ واداشته و گرچه با اين انديشه‌ها هم راي نيست ليک آنها را بي‌ارج نيز نمي‌داند.

در هر حال پاسخ کيخسرو پاسخي استوار و انديشمندانه است چنان که ايرانيان شرم‌زده پوزش مي‌خواهند و با اندوه به انديشه‌هاي او گردن مي‌گذارند و زال مي‌پذيرد که:

 

ز من بود تيزي و نابخردي / تويي پاک فرزانه ايزدي

سزد گر ببخشي گناه مرا / اگر ديو گم کرد راه مرا

 

و آنگاه به فرمان کيخسرو سراپرده شاهي را از شهر بيرون مي‌کشند و شاه به بخشش سليح و خواسته و گنج خود مي‌پردازد. فرمان هر گوشه‌اي از ايران را به نام پهلواني مي‌نويسد و سپس لهراسب را براي جانشيني خود نامزد مي‌کند و آنگاه؟ آنگاه خود در کوهستاني پر برف از ديده‌ها ناپديد مي‌شود...

***

نشانه آشکار ديگري بر اينکه کار کيخسرو چگونه با آگاهي کامل و دور از هرگونه سهشهاي زودگذر انجام مي‌گيرد، دقت و نازک‌بيني او در گزينش جانشين و نيز در پخش خواسته و مرده‌ريگ خويش است. اين تيزنگري به يک رو نمايشگر انديشه نگران و کاونده او درباره آينده ايران، و بديگر، نشان‌دهنده آن است که، چنان که گفتيم، نگراني او نه يک نگراني شخصي بلکه يک نگرانهي فلسفي است که از يک انديشه کلّي مايه مي‌گيرد.

براستي کردار کيخسرو او را يکي از پيچيده‌ترين و شگفت‌ترين مردان شاهنامه ساخته است. در نوميدي پسين کيخسرو هيچ گماني نيست و ما نيز آن را مي‌پذيريم. ليک اين نوميدي به يک معنا نه يک نوميدي خصوصي است و نه حتي نوميدي از آينده جامعه‌ي ايران است. او تا زماني که در هنگامه پيکار گرم نبرد با دشمنان است هدفي در پيش دارد ورجاوند و برآوردني. و اين هدف مي‌تواند، هر انسان پاکدلي را که آکنده از احساس پاسخگويي و مردم‌خواهي باشد به جنبش آورد. تا اين جا هنوز کيخسرو خود نيروي چيره و برتر نيست و از اين رو به فرجام چيرگي و برتري نيز نمي‌انديشد و زمان آن را هم ندارد که بينديشد. اما هنگامي که «جهان را از بدانديش پاک» مي‌کند، اهريمنان را شکست مي‌دهد و «دل ايشان را به دو نيم» مي‌کند و چيرگي بي‌همال خويش را استوار مي‌سازد، آنگاه ناگهان به نيروي برتر و بي‌انباز خويش پي مي‌برد و زمان آن را مي‌يابد که درباره نيرو و نيرومندان انديشه کند. ديديم که نخستين چيزي که به انديشه او راه مي‌يابد، سرنوشت شاهاني چون جمشيد و کيکاوس و ضحاک و افراسياب است. دو تاي نخستين از نيکان و دو تاي ديگر از بدان. چه نيک و چه بد، همگي دچار خويشتن‌خواهي و مني گشته‌اند و تنها تفاوتشان در اين است که بدان و پليدان از همان آغاز و بنابه گوهر خويش آلوده به زشتيها بوده‌اند، در حالي که نيکان پس از چيرگي يافتن و نيرومند شدن به تباهي کشانيده شده‌اند. پس اکنون نوبت اوست که به بيراه گرايد و خوي اهريمني گيرد چه او نيز نيروي برترين يافته و چيرگيش استوار شده است. اين آشوب و نگراني، درست يا نادرست، بيش از آنچه عرفاني باشد فلسفي است. کيخسرو تضاد ناگزيري ميان نيرومندي از يک سو و آزادگي و انديشمندي از سوي ديگر مي‌يابد. چنان که ديديم نيايشها او نيز سرشار از همين پندارها است. تو گويي او بي‌گمان است که شادکامي و کاميابي و نيروي بي‌پايان و بي‌انبازي که هر دم افزايش يابد ناچار و جبراً روان را تباه خواهد کرد و بدين‌سان مي‌خواهد پيش از آنکه به چنين سرنوشت محتومي گرفتار شود گيتي را ترک گويد:

 

نگه‌دار بر من همين راه و سان / روانم بدان جاي نيکان رسان

 

اين سوي از انديشه کيخسرو هنگامي آشکارتر مي‌شود که به پاسخهاي او به زال بنگريم. شنيدني است همان کيخسروي که از گرفتار شدن به سرنوشت کساني چون کيکاوس بيم داشت و زندگاني و فرجام چنين کساني يکي از شَوَنْدهاي اصلي کردار کنوني او بود و خود از پيش پذيرفته بود که:

 

چو کاوس و چون جادو افراسياب / که جز روي کژّي نديدي بخواب

 

اکنون در پاسخ زال به جانبداري از کيکاوس مي‌پردازد. آيا تضادي ميان آن انديشه نخستين و اين انديشه پسين کيخسرو وجود دارد، يا او مي‌خواهد سبکسرانه از نياي خود پشتيباني کرده باشد؟ هيچ کدام. او از يک سو کژّروي کيکاوس را مي‌پذيرد، و از دگر سو در پاسخ زال اين را سرنوشت ناگزير کساني چون کاوس مي‌شمارد و با اشاره به خرده‌گيري زال از کيکاوس مي‌گويد:

 

دگر آنکه کاوس صندوق ساخت / سر از پادشاهي همي برفراخت

چنان دان که اندر فزوني منش / نسازند بر پادشا سرزنش

 

نيک بنگريد همچون کيخسروي که از بيم فزون‌خواهي مي‌خواهد ترک جهان گويد و اصلاً سراسر اين گفت‌وگوها بر سر همين بيم و دلهره اوست، از فزون‌خواهي کاوس جانبداري مي‌کند و بدين‌سان با پذيرش اينکه فزون‌خواهي صفت ناگزير و محتوم شاهان و نيرومندان است از زال مي‌خواهد که کاوس را سرزنش نکند. و درست به همين سبب است که وي همچون فيلسوف نوميدي، خود راهي جز خودکشي نمي‌يابد.

 

نماند کزين راستي بگذرم / چو شاهان پيشين بپيچد سرم.

 

پس شايد بتوان گفت انديشه‌اي که در ذهن کيخسرو، و يا به سخن درست‌تر، در ذهن فردوسي شکل گرفته است، دريافت و کشف تضاد آشتي‌ناپذير و ناگزير ميان فرمانفرمايي و نيرومندي به يک رو، و آزادگي و دادگري، به روي ديگر، است که ما کوتاه شده آن را تضاد ميان نيرومندي ودادگري نام مي‌گذاريم.

بي‌گمان اين انديشه فردوسي، اگر برداشت ما درست باشد، از انديشه‌هاي بسيار ژرف و باريک اوست. مي‌دانيم که اين پرسش امروز نيز در جهان به گرم‌ترين چهره‌اش در برابر بشر گسترده است. و اين پرسش هماني است که هگل، آخرين فيلسوف بزرگ باختر، هزار سال پس از فردوسي، به چهره‌اي ديگر در فلسفه تاريخ خويش پيش نهاده است و در سنجش فرهنگهاي خاوري با باختر، گرچه شاهنشاهي ايران هخامنشي را در برابر چين و هند در پله بسيار برتر و پيشرفته‌تري مي‌بيند و آغاز تاريخ جهاني را شهرياري جهاني ايرانيان مي‌داند، ليک رشد آزادي و جنش روان را به سوي آزادي به ترتيب در جامعه‌هاي يوناني و روم و ژرمني در پايگاه‌هاي برتري باور دارد. با اين حال اين را بايد بدانيم که امروز نيز هنوز اين پرسش بدرستي فرو گشوده نشده است و اين همانا برآيند برداشت و گزارش ناردست از مفهوم «آزادي» و «دادگري» است و تا هنگامي که خاورزمين و بويژه ايران، اين گاهواره‌ي انديشه جهاني، گزارش و برداشت فرهنگي خويش را از آزادي و دادگري در برابر باختر زمين و آوازه‌گريهاي يکسويه آنها برنهند، اين پرسش همچنان به سود باختريان ناگشوده خواهد ماند. از سوي ديگر آشکارا پيداست که چگونه چنين پرسش ژرفي از سده‌هاي کهن در انديشه‌ي ايراني برنهاده شده بوده است.

به هر روي راه‌گشايي کيخسرو به چهره خودکشي و گريز از خويشتن‌خواهي جلوه مي‌کند. اما آيا اين راه‌يابي همان راه‌يابي خود فردوسي است؟ چنين نيست.

همچنان که راه ضحاک و افراسياب و جمشيد و کاوس و حتي خوباني چون ايرج و سياوش راه و انديشه‌ي نهايي فردوسي نبوده است، کردار و شيوه کيخسرو نيز راه‌گشايي واپسين و آرماني فردوسي نيست هر چند که ظريف‌ترين و باريک‌ترين و حتي شايد زيباترين راهها باشد. فردسوي واقعيات زندگي بشر و منشهاي گوناگون انساني را در چهره‌هاي گوناگون مي‌آفريند و به داوري داوران مي‌سپارد. ليک واقعي‌تر براي فردوسي همان خود زندگي و پيکار پيوسته و جاودانه انسان است، همان گوهر پيکار و پايداري است که به گمان ما در شخصيت افسانه‌اي رستم چهره مي‌کند. نيروي شخصيت رستم به نيرومندي خود زندگي است.

مي‌دانيم که پس از کيخسرو و نيز جهان ازجنبش نمي‌ايستد و پيکار ميان نيکي و بدي همچنان جاودانه جريان دارد، ليک هيچ‌گاه رستم راه کيخسرو را برنمي‌گزيند و آنچه براي او ارجمند و ورجاوند است نه تنها هدف بلکه افزون بر آن، گوهر پايداري در برابر دشواريها و پليدي‌ها و پيکار هميشگي با آنهاست.

 

 


 

[1]- در سوگنامه فرود

[2]- اکنون که پس از 30 سال کتاب شاهنامه فردوسي و فلسفه تاريخ ايران را نوشته‌ام مي‌بينم که مرحوم دکتر محمود صناعي در اين داوري خود چندان اشتباه نکرده بود.

[3]- در سوگنامه فرود